حرف در حرف

  سایه در سایه

باد می پیچد

                   وشب تازیانه ای سترگ برگرده ام می کوبد.

وباد هنوز زوزه میزند کودکی ام را - جوانی ام را.

من تا رسیدن چند شب فاصله ای ندارم .

کلاغ ها سمفونی ماندن را فریاد می زنند

ومن در خانه

     در پشت رودخانه

                                  گم شده ام.

/ 4 نظر / 18 بازدید
سارا

ممنون که می خونيد و نقد می کنيد

خانم ثابتی

دوست خوب ، می گویند شعر در زبان اتفاق می افتد و نه در احساسات. یعنی احساسات را در زبان اجرا کردن. اما بنظر می رسد تو در این شعر فقط بیان محتوا کرده ای. شاعر گم شده ای دارد می تواند آرزویی باشد ، کسی باشد .... از طریق بادی همیشگی که در تمام دوران زندگیش می وزد این آرزو را دیرینه می کند. آرزویی که در سایه روز و تاریگی شب مخفی است. و در آخر این راوی شعر است که در راه رسیدن به آرزوی گم شده ، خود به هیئت آن در می آید و گم می شود. از اینکه لطف کردی به وبلاگم آمدی ممنون.

خانم ثابتی

دوست خوب ، می گویند شعر در زبان اتفاق می افتد و نه در احساسات. یعنی احساسات را در زبان اجرا کردن. اما بنظر می رسد تو در این شعر فقط بیان محتوا کرده ای. شاعر گم شده ای دارد می تواند آرزویی باشد ، کسی باشد .... از طریق بادی همیشگی که در تمام دوران زندگیش می وزد این آرزو را دیرینه می کند. آرزویی که در سایه روز و تاریگی شب مخفی است. و در آخر این راوی شعر است که در راه رسیدن به آرزوی گم شده ، خود به هیئت آن در می آید و گم می شود. از اینکه لطف کردی به وبلاگم آمدی ممنون.

اشکان

سلام شعر زيبايی بود موفق باشی...