تنها اگر برای تو نبود
-بانو!
هفت آسمان را آینه ای می کردم
و هفت بار آینه هارا زیر پای چشمانت می شکاندم.
تنها اگر برای تو نبود
-بانو!
***
چون شب در چشمانت گم می شوم
وچون توفان در گیسوانت
وقتی پریشان می شوی
وقتی پریشان می کنی
چشم هایت را
گیسوانت را
ـبانو!
حماسه ای از قلب من می روید
و تغزلی از چشم هایت
و دشنه ای که در مشت پیکره ای وحشت زده است.
دیگر نه پای ایستادن است
آهای...همسایه!
شعری برایم بخوان
-شعری
تا زخم های کهنه و پارینم را
مرهمی باشد.
و برای غربتم آوازی سرده
تا غصه هایم را پرواز دهم.
تنها اگر برای تو نبود
-بانو!
من خویش رانیز پرواز می دادم.
بانو! غزل های نگاهت را خواندم دوباره ، آفتابی بود
سرسبز مثل جنگل بشکوه، چون عشق خوش فرجام آبی بود.
من حسرت پروازهایم را ، پژواک غمگین صدایم را
پیش تو ای شور غزل هایم! انداختم، وفتی خرابی بود.
من همسفر با رود های خشم، در آینه جاری اگر چه مست !
می آیم و می خوانم از باران، این جا اگر چه پیچ و تابی بود.
دل ، یک نفس پرواز کرد و رفت، در آسمانی که پریشان بود
فریاد می زد آن غزل بانو، هر پرسشم را او جوابی بود.
ای کاش می دیدم تمامت را ، وقتی که باران بود و غربت بود
ای ماجرای شعر های من! شور نگاهت بازتابی بود !
می گویمت امشب که تنهایم، شاید سراغم را بگیری باز
بانو ! غزل های نگاهت را خواندم دوباره، آفتابی بود !
در شبی که باد می وزید
آخرین سروده های عاشقانه ی تو را خوانده ام
و تمام کوچه های یخ زده
ترانه های بودن تو را سرود می کنند.
بودن تو سادگی است.
بودن من اما
غم گزا ترین ترانه های زندگی ست.
من چه قدر کو چکم
وقتی از مبان چشم های تو
آتشی زبانه می کشد....
در شبی که باد می وزید
نام تو مرا به خویش خوانده بود
ای دو باره در نگاه تو غرور!
از کدام سمت می رسی؟!
من که از نبودن تو آه می شوم
من که در شب شکست غم
سر به راه می شوم
می توانم از خودم
از خودت
روز های کهنه را دو باره تازه تر کنم
می شودبا تو از خودم پلی به سمت آسمان گذاشت!
امشب از کسی شنیده ام:
در شبی که باد می وزید
کودکی میان کودکان شهر
باز نان نداشت!
نویسنده :
منوچهر علی پور - ساعت ۱۱:۳۳ ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧
وباز هم سه شنبه ای ناگزیر
ومرگ شاعری که کودکانه می سرود
----- شاد.
آه! ای سه شنبه های مرگ
خسته ام ای تمام روزها
تگرگ!
شاعری خوب و تاثیر گذار حوزه ادبیات کودک و نوجوان ایران زمین دیروز سه شنبه از این دیار خرقه تهی کرد.
امروز چهارشنبه ساعت ۸ صبح جلوی بیمارستان ایران مهر واقع در خیابان شریعتی دوراهی قلهک خلوت وآرام و ساکت منتظرم تا پیکر این شاعر تشییع شود. هر چه گشتم از شاعران عرصه ادبیات کودک و نوجوان کسی را نیافتم که به بدرقه ی این شاعر پیشکسوت آمده باشند.
خدایا بر ما چه می گذرد همه که مدیون اوباید باشند واز او درس ها گرفته اند!! (به مادر گفتم آخر این خدا کیست؟...)
خدایا روحش را شادمان گردان.
سرشار پرواز
بر باد دادی مرا تو! ای خنده هایت غرورم
من بی تو این جا غریبم، من بی تو از عشق دورم
خوابم ، خرابم ازاین پس، من شکوه دارم دمادم
هفت آسمان پر کشیدم، همراه و همراز بادم
شعرم ، غرورم ، شکسته ست، خنجر به قلبم نشسته ست
سرشار پروازم اما ،این پنجره را که بسته ست؟!
ای عشق ! با من چه کردی؟! از خویش من می گریزم
بیهوده ماندم در این شهر، با خویش من در ستیزم
آیینه! تکراری ام کن ، جرآت بده تا بخوانم
ای پر غرور آستانت ، بگذار تنها بمانم
من چشم در چشم خورشید، آهسته می خوانم از درد
بر باد دادی مرا تو ، ای آسمان گرد برگرد.
سروده شده در ظهر عاشورا
هرچند رسید تا خدا ، فریادش
چرخید میان هر صدا ، فریادش
در ظهر عطش چه کرد او،کاین گونه
گل کرد میان نینوا فریادش؟!
خیمه خیمه
تشنگی
عطش!
خیمه خیمه زخم
ضجه
درد!
و فرات تاهمیشه
شرمسار کودکان تشنه ی کویر.
***
باد می وزد
ذوالجناح
شیهه می کشد،
در میان دشت نینوا
کودکی
روبه روی آفتاب
روی چهره ی عبوس مرگ
طرح سبز خنده را
- جاودانه زیستن
نقش می زند!
رد پا
تورا من با صدایت می شناسم
تورا با خنده هایت می شناسم
اگرچه برف می بارد ولی من
تورا از رد پایت می شناسم
دریای چشمت
دلم گم گشته در دریای چشمت
عجب راهی ست تا شب های چشمت
بیا آیینه را برگیر کامشب
غزل گل می کند درپای چشمت
گل آواز من خشکیده امشب
زبس چشمان من خون دیده امشب
بیایید ای رفیقانم بگویید:
که مهتاب مرا دزدیده امشب؟!
تنهایی
لبریزم از بهانه ی تنهایی
من می خوانم ترانه ی تنهایی
ای عشق! مجال اندکی می خواهم
تا تکیه کنم به شانه ی تنهایی!
فانوسی در دست
فانوسی در دست
از پیچ و تاب تاریکی
سرازیر می شوم
فالی می گیرم(نماز شام غریبان چو گریه آغازم...)
سر به زیر می شوم
فریاد بر می آورم تاریکی را.
آسمان کوتاه تر می شود
ماه می خندد!
تمام رنج های جهان بر دوشم!
وتمام زخم های جهان تن پوشم!
لبانم از بوسه های تو گل کرده است.
بگذار رنج هارا تجربه کنم
زخم ها را!
من به اندازه ی تمام تنهایان تنهایم.
* * *
000صدایی می شنوم
بیدار می شوم
فانوسی در دستم...
جاودان یاد قیصر امین پور -شاعر بزرگ همروزگارما-
به خاطر تسلط بر زبان و مردمی بودن شعرش
و سهل و ممتنع سرودنش
می توان اورا سعدی این روزگار نامید.
روحش شاد !
مرگ تیرداد
- شاعر شمال-
و مرگ قیصر
- شاعر جنوب -
تسلیت باد!
ناگهان
بامداد آن سه شنبه ی غریب
مرگ شاعری نجیب
شاعری که شعر های ناب او
درد مردم زمانه بود
اتفاق ساده ای نبود!
شاعری که شعرهای او
فتح کرده بود
قله های بودن و شکوه را!
شاعری که می شکاند
درد های شعر او
پیکر ستبر کوه را!
شاعری که جاودانه شد
شاعری
که شاعر تمام شاعران روز گار ما
بود وهست